خواجه نظام الدين عبيد زاكاني
139
أخلاق الأشراف ( فارسى )
را از خبث ايشان پاك كرد . لا جرم قرب « 1 » نود سال پادشاهى در خاندان او قرار گرفت ، و هر روز دولت ايشان در تزايد « 2 » بود . ابو سعيد « 3 » بيچاره را چون دغدغهء « 4 » عدالت در خاطر
--> - تا حدود زيادى شبيه همين ذهنيّت هولاكوخانى است ! مىگويد « قال المأمون : الناس اربع طبقات بين امارة و تجارة و زراعة و صناعة ، فمن لم يكن منهم كان كلّا عليهم » . چنان كه مىبينيد هيچيك از طبقاتى هم كه هولاگو به دريا ريخته ، جزو اين چهار گروه نيستند . حالا برخى از روى سادگى هولاگو را مغولى و خونخوار و بيرحم مىدانند ! در تأييد مطلب بالا ابن الفوطى در الحوادث الجامعه ( 343 ، بغداد ، مصطفى جواد ) آرد : « وقتى در برابر سلطان [ هولاگو ] گروهى از فقراى قلندريّه پيدا شدند . سلطان از خواجه [ نصير طوسى ] پرسيد : اينان كيستند ؟ خواجه در جواب گفت : مشتى مردم زايد و بيكاره . سلطان برفور دستور داد كه همه را نابود ساختند . كسى از خواجه پرسيد : مقصود تو از اين بيان چه بود ؟ گفت : مردم چهار طبقه بيش نيستند ، جمعى امير و وزير و كسان سلطاناند از لشكرى و كشورى ؛ دو ديگر بازرگانان و تجّارند ؛ سه ديگر پيشهوران و صنعتگراناند ، و آخرين گروه برزگران و دهقاناناند . و آنكسان كه در زمرهء اين چهار گروه نباشند سربار مردم و در جهان زيادتاند . » ظاهرا عبيد طنز ظريف و تند خود را بر پايهء همين واقعهء تاريخى پرداخته است ( ولى معلوم نيست كه چرا ادبا و حكما و مورّخان را از اين حكم عادلانه و فرمان ملكانه مستثنى كرده است ! ) ( 1 ) . قرب - نزديك به ، در حدود . ( 2 ) . تزايد ، فزون شدن ، فزونى . ( 3 ) . - به مقدّمهء كتاب . ( 4 ) . دغدغه ، در اصل جنبانيدن انگشت در زير بغل و پهلو و فرورفتگىهاى پا براى خندانيدن است . الدّغدغة : الملاعبة فى الابط اوفى اخمص القدم لاثارة الضّحك ( لسان ) ، پخپخو ( فرهنگ جهانگيرى ) . ترجمهء ادبى اين واژه به فارسى كلمهء « خارخار » است و آن خلجان و تعلّق خاطر و انديشهيى است كه ضمير آدمى را بر طلب و كنجكاوى وا دارد . و اين مفهوم ، هر -